... عشق و دیگر هیچ
چرا از مرگ مي ترسيد ؟ ....................................... براي خوندن ادامه اين شعر زيبا به ادامه مطلب برويد کاش بر ساحل رودی خاموش عطر مرموز گیاهی بودم چو بر آنجا گذرت می افتاد بسراپای تو لب می سودم کاش چون نای شبان می خواندم بنوای دل دیوانه تو خفته بر هودج مواج نسیم می گذشتم ز در خانه تو کاش چون یاد دل انگیز کسی می خزیدم به دلت پر تشویش ناگهان چشم تو را می دیدم خیره بر جلوه زیبایی خویش کاش در بستر تنهایی تو پیکرم شمع گنه می افروخت ریشه زهد تو و حسرت من زین گنه کاری شیرین می سوخت کاش از شاخه سرسبز حیات گل اندوه مرا می چیدی کاش در شعر من ای مایه عمر شعله راز مرا می دیدی تن تو نازک و نرمه مثل برگ تن من جون میده پرپر بزنه زیر تگرگ دست باد پرمیده برگ و رو هوا اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ نفسم این خاکه خون گرمم پاکه من از تبار پاک آریایی قشنگ ترین قصیده ی رهائی هوای عشق تازه نیست تو رگهام، تن نمی دم، به رنگ کهربائی نفسم این خاکه خون گرمم پاکه واسه رفتن دیگه دیره تن من اینجا اسیره خاک اینجا چه عزیزه عاشق قدیمی پیره روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است روزی که دیگر درهای خانه هاشان را نمی بندند قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس است
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –
مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند .
نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !
::ادامه مطلب::

.jpg)

| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |
ABOUT


